دور نمای پروزه های عمومی وب و گروه

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com


دوستان این دور نمای پروزه های ابتدایی ما هست که در اون ها از شما یاری می خواهیم تا هر کسی تو قسمتی که تخصص داره مشغول به خدمت به مردم بشوند .

1. ایجاد صفحه ی تخصصی گروه در facebook

2. ایجاد وبگاه تخصصی فیلم و سریال

3. از سر گیری پروزه ی گاه نامه ی سوت سکوت

4. برگزاری مسابقات آنلاین هنری و علمی

5. گسترش گروه فرهنگی نی نی

6. ایجاد وبگاه تخصصی کامپیوترو اینترنت

7. ایجاد وبگاه تخصصی ورزش و استخدام خبرنگار جوان

8. بخش رمضان ( ویزه و فوری)

خواهش من برای همکاری فوری و ویزه شما در تمامی زمینه ها هست برای پیشرفت شبکه ی اجتماعی سوت سکوت

تبلیغات

http://p30up.ir/files/62288338229942519649.jpg

اعلام زنده بودن

خوب گفتم یه پستی بزارم اعلام زنده بودنم بشه :دی

وبلاگ رها شدهی سوت سکوت و عشق است :دی

جدایی

من اونقد عاشقونه دل سپردم

که گر چه می روم اما نمردم

هنوزم مانده ام در خاطراتی

که با من بوده بی هیچ اشتباهی

دارم میرم از این قصه ، جدایی

داره میرسه وقته سر به راهی

نمیخوام بشکنم من دیگه این جا

میخوام باشم ولی سردم و بی جا

اگه بعد من اون روزا نیومد

می دونم بی من اید اما سر اومد

سر اومد اون روزای بی بهونه

دلم آهی کشید از این زمونه

خدایا میشنوی حرفای خوب و

نمیخوام بشکنن بعد من اونو

*************

سر راهی نبودم ،اما گم شد

بعد این همه وقت اسم و نشونم

مگه چی آورده بودم غیر از این دل

که میخوان بشکنن اونم ، می دونم

نمیخوام بشنوم بیشتر از این من

که میخوان بگذرن، بی من بمونن

آره عکس های یادگاریمون جمع

دیگه سر اومده وقت سوزوندن

نمیخوام لحظه هام بی تو حروم شن

ببینم ، بشنوم با تو جوون شن

********

آره سخته خدایی دل سپاری

ولی تو دل سپاری هم خدایی

نمیخوام بگذرم از این همه عشق

ولی خب چاره ای نیست از جدایی

جدایی ، ای جدایی ، ای جدایی

میخوام بگذرم از تو که نیایی

میخوام پرنده شم برم یه جایی

که هی پتک نشی ، دردم نیاری

نمی دونم تو این بازی بی رحم

تویی که می بری یا وهم مایی

 

حسین رجبی فقیهی

با تیتری به نام پیرمرد

فضای اتاق تاریک بود ، نیمه شمعی کمی آن طرف تر روی جعبه ای خاکستری رنگ در حال سوختن بود و سوختن .

آفتاب نیه جان هم خودش را به هر زحمتی که بود از دیوار های خانه بالا کشانده بود و از لابه لای نرده های پنجره به وسط اتاق رسانده بود و درست نقش بسته بود روی فرشی که حالا در تلالو خورشید جان تازه ای گرفته بود .

پیر مرد آن طرف اتاق غرق در تاریکی ، روی صدنلی اش ننو می کرد و دستش را زیر چانه اش زده بود ، آری ننو می کرد ولی این بار خبری از دستان پر مهر مادر نبود تا وقتی ننو آرام می شود با دستان مهربانش تکانی بر سکنای این جریان دهد و آن را از نو آغاز کند .

و پیر مرد با کت مندرسی که پوشیده بود هم چنان روی صندلی اش نشسته بود و ننو می کرد ، صدای تیک تیک ساعت به وضوح شنیده می شد و در گوش پیر مرد طنین می افکند

شاید این تیک تیک ها صدای گذر زمان بودند ، آری این بار زمان از خودش صدا در می آورد تا گذشتنش با ارزش تر شود

و یا شاید صدای ضربه هایی بود که گذشت این ثانیه ها بر پیکر پیر مرد وارد می کرد و این تیک تیک ها حاصل به زمین ریختن آخرین اجزای روحش .

تیک تیک ، همچنان می پیچید و پیر مرد  حالا سرش را هم به پایین انداخته بود و نگاهش را روی طرح های فرش میخکوب کرده بود ، آنقدر محکم میخ نگاهش را کوبیده بود بر فرش که حتی اگر در خاطراتش رسید به لحظاتی که می رفتند و او حسرتشان را می خورد ، چشمش همچنان میخکوب بماند

آری لحظاتی که می گذشتند و پیر مرد افسوسشان را میخورد ، به یاد می آورد لحظاتی را که به همه می گفت نه زمان مهم نیست

ولی در گوشه ی افکار پیر مرد همیشه ترس از لحظه هایی که می گذرند خانه کرده بود

" به او گفتم که زمان می گذرد و بهترین فرصت ها را از دست می دهیم " مغز پیر مرد دیگر پر شده بود از این جمله ها و جای جای جمجمه اش این صدا را پژواک می کردند بی آن که مولد ی در کار باشد .

خاطره خاطره ی تنهایی هایش بود و تنها یی هایش، که پر بود از ترس و دلهره و خود آزاری ها ، می لرزید، بدنش می لرزید

نه از سرما بود و نه از کهولت سن ، یاد آوری آن همه درد کشیدن ها ی بی همراه لرزه را از بید ها گرفته بود و به جان پیر مرد انداخته بود .

و افتاب نمیروزی همچنان پیش می رفت و پیش، آن چنان خودش را با شوق به پیر مرد نزدیک می کرد که انگار سال هاست از دوری آغوشش رنج می کشد و در پایان تنها جلوی پای پیر مرد متوقف می شد ، پیر مرد  خودخواه نبود ، فقط دیگر از نور هایی که می آبند و امید می دهند و شب و تنهایی که فرا می رسد جل و پلاسشان را جمع می کنند و می روند بیزار شده بود ، دلش را بسته بود به شمع هایی که اگر می ماندند،  می سوختند و می رفتند ، و تنها وقتی دست از روشنایی بر می داشتند که دیگر وجودی برایشان نمانده باشد ، پیر مرد عاشق شمع ها بود ولی می دانست که فرش و تابلو های نقاشی روی دیوار تشنه ی آفتاب هستند و بس

آری آن ها که به نور شمع عادت نداشتند ، قناعت به نور شمع تنها دلی می خواست که از درد تلالو های موقت خون شده باشد ، همین .

و پیر مرد همچنان روی صدنلی اش ننو می کرد ، ننو می کرد و می گذاشت تا لحظات اخرش ، از لابه لای صدای افکارش هنوز هم صدای تیک تیک شکسته شدن روحش را بشنود ، میخواست مطمئن باشد که تا لحظه ی آخر هنوز هم روح دارد

آری پیر مرد عاشق روح بود ولی مجبور بود با صدای شکستنش آرام بگیرد ، مجبور بود .

حسین رجبی فقیهی

11 فروردین 1392

عیدتون مبارک

خیلی وقته این جا نیومدم

دلم براتون تنگ شده

برای همه ی اونایی که نمیتونن بیان فیسبوک و این جا منتظره ما میشن

از همتون عذر خواهی میکنم

عیدتون مبارک


" یا مقلب القلوب و الابصار ثبت قلوبنا علی دینک "
هر چه با خود کلنجار می روم برای بیان زیبا تر نمیبینم تا با آن سال را آغاز گویم ، سالی که بر خلاف همگان برای من جسمی 
تصنعی و بی روح نیست .
روحش را تو در آن می دمی و فرهنگ کشورم آن را تقویت می کند و بابلان با نغمه های دلنشینشان بر آن مهر تایید می زنند ،
سالی گذشت و حالی نشد دصیب !!!!!
انتظار همچنان باقیست و سال سر می آید ، گل ها زنده می شوند و بوی مستانه می زنند ، باد هم در همین حوالی بیکار نیست ، 
صدای قه قهه هایش کم و بیش در گوشم طنین می افکند .
شاید اگر سال به سر آید و درختان قد علم کنند ، بار دیگر سر از خاک برون آورم و مجال شستن چشم هایم را بیابم و نشانه های عظمت تمدنم را بیشتر احساس کنم .
وقتی صدای شیپور آسمانی تحویلش به صدا در می آید ، همان سر و صدایی که قبلا برایم آزار دهنده بود ، حالا التیامی است برای درد دوری منتظری که ما نیز انتظارش را می کشیم و شاید لحظه ای محیا باشد تا با دیدن شادی دیگران دستی بر خانه ی دل انداخته 
غبارش را کمی تکان دهیم ، اما دیگر بعد از آن همه خاک تکانی های خانگی ، رمقی برای این دل بی نوا بر جا نمانده است .
آری نوروز دیگر نوروز نیست . حالا دیگر بهانه ای است برای پول جمع کردن بچه ها و تعطیلی چندین روزه خیلی از ما آدم ها .
شاید اگر نوروز همچنان نوروز بود ، چشممان را به آسمان می دوختیم ، جشن فرشتگانی را می دیدیم که تحویل سال کهن ایرانی 
را پای کوبی می کنند ، این بار دیگر معترف بودیم که"برگ درختان سبز در نظر هوشیار هر ورقش دفتری است معرفت کردگار"
آری این برگ ها حالا از همیشه سبز ترند و قلب هایمان آماده ثبت در دفتر ثبت نام الهی ، هزینه فقط اراده ی ماست ، به همین مفتی !!
هر کس به طریقی صفت حمد تو گوید بلبل به غزل خوانی و قمری به ترانه "

حسین رجبی فقیهی

سال نو، نو باشید!

سال به سال که می گذره، زندگی معنای متفاوتی پیدا میکنه واسه آدم!

یه زمانی نوروز میشه کفش نو و لباس نو و چیزهای دیگه...

نوروز امسال من دلجویی از همه عزیزایی هست که من رنجوندمشون و اونا به بزرگی خودشون از من گذشتن 

دلجویی از پدر و مادری که تازه دارم میفهمم دلیل خیلی از غصه هاشون چیه

برام یه پیامک اومد که جالب بود، نوشته بود تغییر تدبیر انسان های عالی ه...

داشتم فک میکردم شاید تک تک ما نیاز به تغییر داشته باشیم،شاید! شاید ارزش داشته باشه این روزای آخر سال یه کم فکر کنیم به سال 91

امیدوارم به همه آرزوهای ریز و درشتتون برسید تو سال پیش رو

و گذشت کنید از من و حسین (ما)

سال نو مبارک


سلام

چقدر دوس دارم چیزی ننویسم ولی بازم میام اینجا!

این روزا همه حال و هوای عید دارن و شاد و سرحال دارن خرید و خانه تکانی می کنند و من ... !!!

من هنوز فصلم پاییزیه !

خبری از شکوفه زدن بهار نیست.

اصلا خبری نیست !!!

اگه رسیدی خبرم کن

من هنوزم جای قبلی منتظرتم

سال هاست که مرده ام ...


از شوق به هوا

به ساعت نگاه میکنم

حدود سه نصف شب است

چشم میبندم که مبادا چشمانت را

از یاد برده باشم

و طبق عادت کنار پنجره میروم

سوسوی چند چراغ مهربان

و سایه کشدار شبگردان خمیده

و خاکستری گسترده بر حاشیه ها

و صدای هیجان انگیز چند سگ

و بانگ آسمانی چند خروس

از شوق به هوا میپرم چون کودکیم

و خوشحال که هنوز

معمای سبز رودخانه از دور

برایم حل نشده است

آری از شوق به هوا میپرم

و خوب میدانم

سال هاست که مرده ام ...


مرحوم حسین پنــــــــــــــــــــــــاهــی

خدایا ...

گاه دلتنـــــــگ می شوم دلتنـگتر از تمام دلتنگـــــــــی ها

حسرت ها را می شمارم

و باختن ها

وصدای شکستن را

... نمیدانم من کدامین امید را ناامید کردم

وکدام خواهش را نشنیدم

وبه کدام دلتنگی خندیدم

که چنین دلتنگــــــــــــــــم

راز مگو خاطره پیدا شده
اخر هر عشق تماشا شده
هان تماشایی این حال ما
نیست نشان از قفس یار ما
باز نشان از تو و دل بی قرار
خاطره ها یک به یک از دل فرار
نیست تحمل ، تو نشانم بده
راه پس و پیش در این کارزار
جنگ مگو ، این منم و لشکری از ترس ها
در پس و پیشم همه جا رذل ها
ترس نه از گفتن حرف دراز
ترس من از گفتن فاش است راز
ترس از اینکه تو نباشی یه روز
بی تو ندارم عطش حوض ، روز
گر بروی از بغلم هست باز
خاطره ات تا شودم هم نیاز
بی تو نمانم که دراز است راز
روح در این جسم و خرابات باز
چون که نباشی ، منم از جسم نیست
هین ، تو بدان که هوس از عشق نیست
حسین رجبی فقیهی 21 بهمن 1391

شعره جدید

بچه ها این شعره جدیده خودمه

تو فیس بوک آپ کردم گفتم این جا هم بزارم دوستانی که فیس بوک ندارن هم بهره ای ببرن